به نام خدا
سلام به دوستان خوبم
..............................................................................................
حالا تنها قاب ها، با هم بودنمان را به ياد مي آورند
وقتي زبان اين خانه تصوير ميشود
و فصل ها
در چارچوب هايي رنگي
ديوار به ديوار
تكرار
آنقدر كه لالايي هاي تو هم
فصلي ميشود بر ديوار اتاقي كوچك
كه مثل آغوشِ مادرانه ي تو خاليست
.
.
.
.
شعرهايي را كه بافته ام تنم مي كنم
به خواب مي روم
خواب ميبينم كودكي آنرا نخ كش ميكند
CNN........................................................................
بمبها
نگاههای دور زیادی را
به شهرمان آوردند
نگاه هایی که نمیشنیدند
صدای کودکی را که می گفت
هنوز پاهایم را خوب دراز نکرده بودم که دنیا کوچک شد
.......................................................................................
هدف از ساختن این وبلاگ با خبر شدن از حال دوستان و استفاده از نظرات و
نقدهایشان میباشد
انتظار
امروز كسي پيدا نشدكه مارا به فردا ببرد
و ما هنوز
فردا را در تقويم روميزي ورق ميزنيم
باور كردني نيست
تبري كه بر من مي كوبد
دسته اش
از تن تو باشد
نه
آنگونه كه بايد باشد نيست
روزي سبز بر دامن درخت
.
.
.
.
روزي زرد به زير پاي تو
صبح صورت كوچكش را بوسيد
روسري زن
سر بندي بر پيشاني اش
مرد
با كوچه رفت
به ميدان نرسيده . . . .
خبر در دهان باد پيچيد
كوچه در گيسوان زن
و
دخترك با صداي بوسه ء مين
بيدار شد
باز مانده ايي از لشكر محمد رسول ا....
پنجره را كه باز ميكنم
صدايي شبيه افتادن چوب دستي به اتاقم اضافه ميشود
و ديوار كه تنها تمام يادها را در چار چوبي ريخته
تكيه گاهم . . .
.
.
.
از چپ ديده بان در آن چشمهايش را جا گذاشت
از راست تخريبچي تمام صورتش را
ادامه ميدهم
بخار دهانم تمام وسعت قاب را پر ميكند
نام پيامبر
سر بند به سربند
مات ميشود
ادامه مي دهم
به خودم كه ميرسم
ساعت صدا
لبخندي كه به عكاس بخشيدم
پا به پاي من خواب رفته اند
و
ديوار آجر به آجر
تنهايي اش پر ميشود از تصوير
پاييز ۸۷

